زن صبور

 

●کارش به عشوه های مجدد کشیده است

این وسوسه که در دل من قد کشیده است

آه این شب فریب که گویا خود منم

اینک دوباره سرمه ی ممتد کشیده است

این شب همان زنی ست که روزش سیاه شد

از بس که آهِ بیشتر از حد کشیده است

این شب همین "من" ی ست که عاشق شده ست و بعد

از دست تو چه ها که نباید کشیده است!

 امشب ولی همین زنِ آنقدر ها صبور

دست از حیا و صبرِ مقید کشیده است

امشب لب تو را به لبم وعده داده ام

با بوسه ای که جور تو را – بد – کشیده است

امشب دوباره عشق منِ بی گدار به

این مرد سر به زیر و مجرد کشیده است !

 

   + سودابه مهیجی ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٢
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

پری آبها

 

شبی مهتاب آمد از گلوی پیر خورجینی

طلسمی سرد را بیرون کشید انداخت در سینی

طلسم سرد ، دریا شد تمام خاک را پر کرد

پر از رفتامد موسیقی امواج سنگینی

طلسم سرد دریا ، آه! از افسانه ای پر شد

شبیه بغض های ماهی زیبا و غمگینی

که دنبال پری آبها در آبها حیران..

که دنبال غزل های تن عریان و سیمینی...

اگر چه ماهی عاشق خودش یک شعر شیوا بود

دلش گلواژه ای نازک ، دلش نقاشی چینی

پری اما فقط تندیس بی روح بلوری بود

که در آیینه ی دریا فقط سرگرم خود بینی

...

" پری دریایی" بدجنس این افسانه من هستم

تو اما ماهی معصوم این قصه ، تو دلفینی

که شب ها زیر نور ماه در رویای تنهایی

مرا عریان میان بستر امواج می بینی

من اما یک فریب کور مانند سرابی دور

برای تشنگی هایت ندارم هیچ تسکینی

برای ماهی عاشق ، پری جادوی سر سختی ست

نفسگیر و نفس بُر مثل تُنگِ تَنگِ تزئینی

تو پاکی سینه ات یکروز اقیانوس خواهد شد

چه اقیانوس سبزی ! آبهای گرم و شیرینی!

ولی از این پری تنها لباس تور می ماند

لباسی کهنه و پوسیده با دامان چرکینی...

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

دارم می آیم

 

از بادهای اول پاییز هم انگار

مثل نگاه سرد تو می ترسم و هر بار،

درهای بهت خانه و لب های بغضم را

می بندم و بق می کنم کنج دل دیوار

دم سردی پاییز چشمان تو در هر فصل

بر شاخه های بیکس من می شود آوار

باد شماتت می وزد... بادِ " چه ها کردم؟"

بادِ " تمام خاطراتم ابری و نم دار "

پاییزِ توی شهر نه پاییزِ شاید قهر

پاییزِ توی خانه پشت میز غرق کار ،

عطر تنش را پخش کرده در اتاق اما

پشت سکوتش می وزد طوفانی از انکار

بیگانه با من با هر آنچه عشقِ رویاروی

اهل غمی دور است اهل دوریِ بسیار

من طاقتم اندازه ی پاییزِ این غم نیست

من شاعرم اما نه مثل چشم تو غم بار

من مثل باران بهارم اهل های و هوی

من شهوت اردیبهشتم از غزل سرشار...

تا با منی لب وا کن و پرهیز را بشکن

تا با منی دست از سکوت بی هوس بردار

اخم خزان را باز کن از فصل فصل خویش

لبخندِ ناپاییز را بر صورتت بگذار

این خانه آغوش مرا رو به تو دلتنگ است

شانه به شانه رقص ، ما را مانده بی دیدار

این شعر هم پاییز را دیگر ندارد دوست

از التماس من به تو این شعر هم انگار

قصد بهارِ آشتی و بوسه را دارد

دارم می آیم ...لب نگهدار از لب سیگار...!

   + سودابه مهیجی ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٤
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()