دارم می آیم

 

از بادهای اول پاییز هم انگار

مثل نگاه سرد تو می ترسم و هر بار،

درهای بهت خانه و لب های بغضم را

می بندم و بق می کنم کنج دل دیوار

دم سردی پاییز چشمان تو در هر فصل

بر شاخه های بیکس من می شود آوار

باد شماتت می وزد... بادِ " چه ها کردم؟"

بادِ " تمام خاطراتم ابری و نم دار "

پاییزِ توی شهر نه پاییزِ شاید قهر

پاییزِ توی خانه پشت میز غرق کار ،

عطر تنش را پخش کرده در اتاق اما

پشت سکوتش می وزد طوفانی از انکار

بیگانه با من با هر آنچه عشقِ رویاروی

اهل غمی دور است اهل دوریِ بسیار

من طاقتم اندازه ی پاییزِ این غم نیست

من شاعرم اما نه مثل چشم تو غم بار

من مثل باران بهارم اهل های و هوی

من شهوت اردیبهشتم از غزل سرشار...

تا با منی لب وا کن و پرهیز را بشکن

تا با منی دست از سکوت بی هوس بردار

اخم خزان را باز کن از فصل فصل خویش

لبخندِ ناپاییز را بر صورتت بگذار

این خانه آغوش مرا رو به تو دلتنگ است

شانه به شانه رقص ، ما را مانده بی دیدار

این شعر هم پاییز را دیگر ندارد دوست

از التماس من به تو این شعر هم انگار

قصد بهارِ آشتی و بوسه را دارد

دارم می آیم ...لب نگهدار از لب سیگار...!

   + سودابه مهیجی ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٤
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

چه باک

 

حالا میان فوج درختان دردناک

پس کو شفای عاجل و پر پیچ و تاب تاک؟

آن تاکِ معجزی که به رسم پیمبری

از آسمان شراب ببارد به کام خاک

با دست های پر رگِ انگور مینوی

پرچم برآورد ز دل باغ چاک چاک

جام جهان نما  ز دوچشمش کند طلوع

خورشید کهنه سقط شود در تن مغاک

ای انقلاب باده ی  بی باک جان تو!

ای وعده ی عطش شکن از تشنگی چه باک؟

ساغر به دست میکده را دوره کرده ایم

کامی به جام ها بده ... ارواحنا فداک !

 

   + سودابه مهیجی ; ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٤/٢٥
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

زن شکوفه خواهد داد

 

زنم که آینه مبهوتِ دیدنم باشد

بهار آینه دار دمیدنم باشد

بهار رخت مرا بر تنش کند که مگر

تنش به دلبریِ دل تپیدنم باشد

زنم که گردش پیمانه در کف لاله

کنایه دار به دوران رسیدنم باشد

که رود در عطش و پیچ و تاب شهوت خویش

همیشه پاپیِ در بر کشیدنم باشد

زنم که دامنم آغاز رقص گندمزار...

نسیم، واله ی بر تن وزیدنم باشد

که بازوان سخن چین داس های هوس

حریص ِ از تن هر باغ چیدنم باشد

زنم که ناله ی نیزار شرح حال من است

که نی حکایتِ از خود بریدنم باشد

زنم که وحی هزاران رسول خسته ی شعر

در انتظار نزول و رسیدنم باشد

که رنگ رنگ و به اطوار* دست خالق من

مدام در پی باز آفریدنم باشد

زنم که دل بسپاری... زنم که دل بسپار!

زنم که عشق،  تب برگزیدنم باشد

بهار آمده و زن شکوفه خواهد داد

اگر نگاه تو راهی به دیدنم باشد

 

 

 

 

*و قد خلقکم  اطوارا- خداوند شما را گونه گون افرید.  سوره نوح -14

 

   + سودابه مهیجی ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۱۳
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()