اشک ها و باران ها

نبند دل به شبِ روشنِ چراغان ها

ستاره  عین فریب است در بیابان ها

دعای من همه در آسمان شب گم شد

سری نکرد برون صبح از گریبان ها

ترک ترک شدنِ سینه ی کویر تو شد

تمام سهم من از اشک ها و باران ها

مگر قرار نبود آه ! اینکه یوسف من

بماند و نگریزد ز  چنگ کنعان ها ؟

چرا نشانی موعودِ رفته ی خود را

نیافتم هرگز لا به لای قرآن ها ؟ ...

تو رفته ای آری . . . مردم زمین گفتند

که گم شدی روزی در حصار انسان ها

ولی خیال تو را هر بهار و هر پاییز

به خانه می آرم از لج زمستان ها

هنوز هم هستی مثل سایه های سکوت

که می کشانَدَم از خانه تا خیابان ها

هنوز وقتی نام تو را صدا بزنم

جواب خواهی داد از ورای دوران ها

هنوز در هر آیینه انعکاس منی

اگر که چشم بدوزم به خویش در آنها

به هر طرف بروم پیش روی چشم توام

احاطه ام کردند آفتابگردان ها ...

   + سودابه مهیجی ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٠
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

سکوت...

تو از سکوت روا تر برای فصل هبوط

تو از کویر مهیا تری برای سکوت

که قرن قرن ببندی لب از شکایت وبعد

بدل شوند لبانت به تشنه ای فرتوت

ترک ترک شدی از بغض های دم  نزده

جبینِ پر شده از ازدحام پیرِ خطوط !

که می گریزی از اعتراف عشق به خویش

که می گریزی از زیر بار این ملکوت

خبر نداری در سینه ات چه دریایی ست

به رغم پیرهن چاک چاک پر برهوت

به اعتماد من - این استغاثه ی باران –

ز سر بگیر خودت را کنار دست قنوت

مرا ، دچار ترین انتظار رویش را

رها نکن به امید درخت های بلوط!

و عشق، معجزه ی آخرخودش را کرد

لبان بسته شکفتند از ورای سکوت...

   + سودابه مهیجی ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

من...

گرچه از آغوش گرم خود محالت کرده ام

اشک در چشم تو آوردم زلالت کرده ام

شاعرِ بی وقفه بودی ، قصه گوی روز و شب

این چنین با چشم های خویش لالت کرده ام

در کدامین اشتیاق دیدن من گم شدی؟

بارها از غمزه های خود سوالت کرده ام

هیچ پژواکی تو را دیگر به گوش من نخواند

وای بر من ! قله بودی پایمالت کرده ام

زخم هایی که نشاندم بر تن تو خوب شد

سر به راه من برو ! دیگر حلالت کرده ام !

 

 

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()