من...

گرچه از آغوش گرم خود محالت کرده ام

اشک در چشم تو آوردم زلالت کرده ام

شاعرِ بی وقفه بودی ، قصه گوی روز و شب

این چنین با چشم های خویش لالت کرده ام

در کدامین اشتیاق دیدن من گم شدی؟

بارها از غمزه های خود سوالت کرده ام

هیچ پژواکی تو را دیگر به گوش من نخواند

وای بر من ! قله بودی پایمالت کرده ام

زخم هایی که نشاندم بر تن تو خوب شد

سر به راه من برو ! دیگر حلالت کرده ام !

 

 

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

وقت گل نی...

چیزی بگو...حرفی بزن...کی میرسی ؟...کی؟...

 پاسخ بده ...اصلا بگو وقت گل نی

 پاسخ بده شاید صدای آفتابی ت

 حاکم شود بر روزهای برفی دی

 گوشت بدهکار صدای ناله ها نیست

 وقتی که با داغ غمت می آید از پی

 مانند چوپان های صحراگرد مجنون

 از من فقط مانده ست بانگ تلخ هی هی

 باید کدامین اسم رمزت را صدا کرد؟

 ای عشق ! ای اندوه ! ای روح ! ای نفس ! ای...                    

 بر روزهای مانده ی من دل بسوزان

 وقتی نکردی رحم بر عمری که شد طی

 □

 از جاده ها گویاغباری تازه بر خاست

 موعود من اما دریغا ! نیست با وی ...

 

 

( از کتاب جمعه ها هنوز خواب می بینند)

   + سودابه مهیجی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۸
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

تو را مانده ام

من مگر آرزوی تو  نیستم؟ ... لبخند تو بر لبان زندگی؟... صدای تو در گوش روزگار؟...من مگر میل تو نیستم برای دویدن در تنِ هر کوچه هر چه نسیم؟...من مگر تو نیستم؟ در خواب ، در بیدار ، در اقرار روز و شب؟...

ای تو ! ای من ! ای منِ من ! ای "تو" ی من ! چگونه ازین پس تنها بمانم من  که تمام دست تو را خوانده ام. من که تو را خوانده ام ...تورا همچنان مانده ام .

فقط برای تو در کنار خویش می مانم و با تو سر میکنم.

 

 

   + سودابه مهیجی ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٢۳
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()