خوش به حال روزگار


(( بر خاکیان جمال بهاران خجسته باد ))

مولانا


بالاخره آمد...همانکه پشت لحظه های خانه تکانی شده انتظارش را بريده بريده پلک زديم و
خسته مانديم...همانکه دلهايمان را به وسوسه ی نامش هی زير و زبر کرديم...همان که مادر
مهربان من است...همان که من فرزند او هستم...که من در اوج روزهای افسونگری اش سروده
شدم...مبارک است اين برگ خيز و شکوفه زار فروردين...خوش به حال روزگار! خوش به حال
آسمان!...خوش به حال من!
در اين گيرودارسبز شکوفه های بی وقفه ، عاشقی حکايت ديگری ست.... از نو عاشق
شدم...آهای مردم!


بعد از سکوت و آنهمه (( حجم سفید ليز ))

تبريک را به سفره ی دستان من بريز

هر گوشه ی اتاق زمستان نشسته بود

با برف های يکسره ، با دانه های ريز

حالا ببين ! که پنجره ها را تکاندم و

چندين بهار ريخته روی غرور ميز

از پشت فصل خانه تکانی تو آمدی

با چشم های شيشه ای روشن و تميز

حالا که هفت سين به هوايت شکوفه داد ،

حالا که عشق در تب تعقیب و در گریز ،

هم رقص سازهای جوان شلیته پوش

با تیک تاک آخر آن ساعت غلیظ ؛

دستی به شانه های گرفتار من بزن !

نیت کن و به آینه ها فوت کن عزیز !

اینجا حلولِ لحظه ی دیدن تبرک است

سال نو اَت قشنگ ! هوای ترانه خيز!

دريا نشين به ساحل تنگم خوش آمدی !

من هيچ ...عشق هيچ...ولی اين بهار نيز ـ

صدها شکوفه سيب و غزل نذر کرده است

شاید به او نگاه کنی قدر يک کنيز...

* * *

بعد از چقدر فاصله با هم نشسته ايم

حيفند بوسه های نگاهم ، زمين نريز !

زيبا ! فدای تا ابد اينجا نشستن ات :

دنیا و شعر و عشق و ... هزاران هزار چیز....!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هستم که بگویی چقدر هستی ...بگو...

   + سودابه مهیجی ; ٦:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٩
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

 

یک کیف پر از غرور خودکار و غزل

یک مشت گره کرده و دیوار و غزل

از شاعری و شعر همین را بلدی :

هی ژست بگیر و ...دود سیگار و غزل!!!!

( از خودم )

سلام بر لحظه های عاشقی که در راهند ... سلام بر بوی بهار که اين روزها زياد مي وزد...سلام بر شما که هميشه بهاريد و بهار همیشه با شما و از شما و به شما ست که لبخند می زند...
یه دوستی گفته بود وقتی میام تو وبلاگ تو سرگردون می شم که کدوم شعر مال خودته و کدوم مال تو نیست....من هم ابن عبارت مسخره ی (( از خودم )) رو داخل پرانتز برای همین نوشتم که اون دوست دیگه سرگردون نشه....یه وقت نگید این دختره ........آره ! ....
دو تا غزل بخونيد اما از من نه... از اونهاييکه به شايستگی در راه غزل قلم رنجه می کننداولین غزل از استاد نازنینم ، مرد دریایی ، بهروز وندادیان....(( پس سخن کوتاه بايد والسلام )) :

(( .... ))

يک خط تيره ، بعد مميز و خاطره

و چند نقطه توی پرانتز محاصره

با چشم های باز کلنجار و يک تنه

درمانده توی بستر خواب و مذاکره

نور چراغ قرمز و ديوار و سایه ها

يک قاب عکس چوبی و همراه پرتره

برخاست ، گُر گرفته ، مصمم و با شتاب

پوشاند سطح پنجره را پرده کرکره

* * *

تيتری درشت : [ خودکشی شاعری جوان ]

امضا : خبر نگار ؛ زمان مخابره





غزل دوم از : مهدی عابدی


لحظه ی دل کندن از یک عشق لحظه ی اعدام یک درد است

شعر و سیگار و دو بطر الکل ... این تمام شام یک درد است

متهم با دستبند آمد متهم در دست و دل شاکی

شاکی بيچاره اينجا هم همچنان در دام يک درد است

شاهدان : شب ، ميز ، در ، ديوار ... شاهد فحاشی و آزار

اين خراشی را که ميبينيد نيش خون آشام یک درد است

آی قاضی ! صبر کن قدری ، متهم هم حرفها دارد

رخصت یک جمله ی کوتاه ، آخرین فرجام یک درد است

متهم از خویش می گوید ، از خیابانی که او را ساخت

یک خیابان گاه میلاد طفل ناهنگام یک درد است

مجرم اصلی خیابان است ، نام او هم (( سید خندان )) است

(( سيد خندان )) نام يک پل نيست ، سيد خندان نام يک درد است


(( مهدی عابدی ))

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سبز باشيد ... بهار داره مياد. منتظر نظراتون هستم

   + سودابه مهیجی ; ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

 

(( مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد ....

مانده تا مرغ سر چينه ی هذيانی اسفند صدا بردارد .... ))


« سلام ... و ... عشق ... و بهانه » ... بهانه ای برای حرف زدن با شمای خوب... بهانه ای

برای باهم بودن و نشستن و عشق را دانه دانه در اين دنيای مجازی چشيدن....ولی اين دنيای

مجازی شايد از بسياری دنياها بهتر باشه که منو با اينهمه دوست آشنا کرد...از الطاف همه

تون سپاسگزارم.

این روزها در انتظار یک مسافر ، یک عزیز به سر میبرم و همه ی لحظه ها رو به خوش خیالی

سپری میکنم. « آن روز ناگزیر که می آید ... ».مسافری که هر ساله به وقتش صدای پای

قدمهاش در تموم لحظه های آبی من در میزنه...من :

(( چشم در راه بهارم آری ....چشم در راه بهار ))

« فریدون مشیری »




(( بی سبب ))

باران ... نگاه ..پنجره ... بوی تر علف

يک انتظار بيخود ، چشمان بی هدف

خميازه ها شبیه خطوط کلافگی

روی بخار شيشه نشستند با شعف

این لحظه های تلخ چرا گم نمی شوند ؟

ثانیه های هرزه ی ننگین و بی شرف !

از جوب های بی سبب خاطرات دور

سر میروند بغض ها خندان و صف به صف

* * *

ای وای ! شعرهای تمیزم گِلی شدند !

انگار غرق میشوم در این همه صدف

* * *

دریا ...غروب ... توفان ...لعنت به هر چه عشق

لبخند یک جنازه بر روی موج و کف ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(( هاشور ))

پس از عشق

چند پنجره باز است

برای دستانی

که تکان می دهد رفتنت را.....

( ملیحه سیف آبادی )

... منتظر باشيد و بهاری ....

   + سودابه مهیجی ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٢
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()