از تمام رمز و راز های عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده ی میان تهی

چيز ديگری سرم نمی شود

من سرم نمی شود ولی

راستی دلم که می شود...!

(( قیصر امین پور ))

سلام . بالاخره طلسم آپدیت کردن این وب لاگ هم شکسته شد.
این غزل رو حدود یک ماه پیش توی حوزه ی هنری خوندم و استاد جلسه ایرادهای زیادی
گرفتند که متاسفانه من هیچکدوم به نظرم درست نیومد !
حالا دوست دارم نظر دوستان وبلاگ نویسم رو بدونم:

وقتی غزل سکوت تو را مستجاب کرد

حسی شبیه عشق دلت را مجاب کرد

تا آمدی بهانه کنی درد کهنه را

دستی رسید و زخم تو را بی نقاب کرد

چندین تَرَک غرور طلبکار بودی و

روشن نشد چگونه تو را بی حساب کرد

کودک شدی عروسک بی خواب مانده را ...

[ این سقف ، خانه خانه خودت را خراب کرد ...]


* * *

باران گرفته پلک عطش را به هم بزن !

فرخنده باد هر که تو را انقلاب کرد !

* * *

آمد سر نترس تو را بی سر و صدا

اين عشق _ در کمال ادب _ زیر آب کرد ...!

**********************************************
سر بلند باشید و سر به زیر و عشق را ناگزیر ....

   + سودابه مهیجی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٧
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()

 

سلام
هوا بس ناجوانمردانه سرد است !!!


امروز غزلی می نويسم که مدتی پيش بر زبانم جاری شد تنها به خاطر :
يک بزرگ ، يک مرد ، يک دريا

کسيکه سالهاست با واژگان بی همتايش عاشق بوده ام . کسيکه آتش می نويسد و
آتشفشان می سرايد :
                        سيد مهدي شجاعی

اين غزل تقديم به او ... بخاطر ديدار گرامی اش در نمايشگاه کتاب ( ارديبهشت ۸۳ )
آهای مردم :

                                  به او بگوييد دوستش دارم



(( با عرض عشق و ارادت ))

انگار دیوانه بودم با لهجه ای ارغوانی
وقتی صدایت زدم تا شیدایی ام را بدانی

صدها سلام و تحیت از چشم هایم تراوید
گفتم : [ تو را دوست دارم ... از بسکه شیرین زبانی ! ]

گفتی : ...
نه ! چیزی نگفتی یا اینکه من خواب بودم
لبخند سرخت مرا برد تا قله ی مهربانی

خودکار و امضای شیرین . . . ثانیّه ها داغ بودند . . .
در چشم هايت نشستم با حس رنگين کمانی

يک پاکت از حرفها را در دستهايت نشاندم
شايد که دلدادگی را در سطر هايش بخوانی

ديوار ها هم شنيدند تلواسه ی آخرم را
پرسيدی آرام و زيبا از اسم و رسم و نشانی . . .

مجنون شدم . . . سبز بودی ، از جنس شولای باران
ای کاش می شد بمانم تا ... در کنارم بمانی

* * *
ديروز و امروز و هر روز با واژه هايت نشستم
در لحن نابت چکيدم ای روح آتشفشانی !

تنديس يک افتخار است امضای سبز تو در من
با بودنت پر کشيدم تا فرصتی جاودانی

تنها دعای من اين است با عرض عشق و ارادت :
ای کاش تا بی نهايت ای آسمانی بمانی !


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سيد مهدی شجاعی در عرصه های نويسندگی داستان کوتاه ، فيلمنامه و طنز سالهاست
فعاليت دارد از آثار او : کشتی پهلو گرفته ، آفتاب در حجاب ، سانتا ماريا ، پدر ، عشق و پسر
و ... را می توان نام برد

   + سودابه مهیجی ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٩
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()