(( امروز روز اول اسفنداست  

                                                         من راز فصل ها را ميدانم ))

 

 

 سلام به بغض های قدغن ... سلام به سکوت های ناگهان ... به اشک

 های نيامده٬ به درددل های ممنوع و هوس های بی شکيب و دعاهای

 نامرغوب ...

 وقتی شب است و در معرض دلتنگی های هنوزِ خويش خودکار می شوی

 و نمی نويسی ٬ پس بيهوده ای ...

 وقتی برای ورق زدن خودت منتظر اجازه ی لحظه های عصا قورت داده

 هستی و دائم پشت گريه های مرسومت ترمز می کنی پس به درد

 ديوانگی نمی خوری. جامه ی شاعری و جنون بر قامت ناسازگارت به

 ادعايی پر فريب می ماند...

 نترس ! همه خودی اند . حرف بزن که عقربه های خواب آور ٬ دست  پا گم

 کرده ٬ تقويم کلماتت را در سراشيب شماطه دار جوانی به سمت

 سالخوردگی ها هل ندهند.

 حرف بزن که کودک احساسات يتيم مانده ات سطر به سطر آرام بگيرد و

 عروسک های گمشده ی شعرش را به ياد بياورد که زير کدام درخت بيد ٬

 در گرمای ارديبهشتِ کدام نيمکت مدرسه ای ٬ کدام دغدغه ی آبان ماهِ

 دانشگاه جا گذاشته و  گريخته ...

 شب است ... بگو ! که تا صبح نيامده از دردهايت غزلی بسازم و اينهمه

 ستاره را سوسوی قافيه ها کنم ... کسی از پشت ماه اشک هايت را می

 شمرد.شايد خدا باشد.      

   + سودابه مهیجی ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()