سلام....

و من دوباره همانم : سفر به تابستان

مسير شرق عطش رو به غرب تابستان

تو قهر کرده ی خاموش مانده در چمدان

من التماس تر بی اثر به تابستان

در اين سرايت گرم و نهايت خورشيد

تو را قسم به من شعله ور ، به تابستان ،

در آستانه ی انگورهای بی وقفه ،

برای اين دل پاسوز سر به تابستان ؛

گلايه پشت سر اشک های شور نکن !

شکايت از من عاشق نبر به تابستان !

* * *
هميشه های مرا لا به لای کودکی ام

خدا دچار نمی کرد اگر به تابستان ،

میان اینهمه سایه که خسته و کوتاه

لمیده اند غریبانه تر به تابستان ؛

تو را نمی آوردم به بام ظهر غزل

که گْر بگیرم تا فرق سر به تابستان

...

ردیف داغ و شگون غزل به کام شما

سلامهای من مختصر به تابستان....!

   + سودابه مهیجی ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٤
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()