به بانوی بی نشان...مهراوه ي خدا...

 

 

 آنجا كه بغض های خدا رو به راه شد، در كوچه های سر به گريبان مدينه بود

 پس لرزه ای كه خانه ی خورشيد را دريد، طوفان گرگ بود و سرآغاز كينه بود

 باران ميان نخوت ديوار و در چكيد ...تا شد ...شكست و دست ز خورشيد برنداشت

 هجده بهار و قامت در خون خميده و... ايمان به امتداد كه در عمق سينه بود

 * * *

 نفرين آسمان و زمين بر شمای سنگ ! مهراوه ی خدا به كسی بد نكرد ...كرد ؟

 آن تازيانه پاسخ صبر علی شد و ...دستان خسته ای كه همآغوش پينه بود

 * * *

 تاريخ در كشاكش خفاش و مهر و ماه اين قصه را به سينه ی خودقاب زر گرفت :

 تنديس استقامت پهلو شكسته و فردای انتقام كه در پس زمينه بود...

 . . .

 فردا كه آن يگانه ی موعود تكيه كرد بر قبر بی نشانه ی زهرا ازو بپرس :

 ‌‌  ( آقا چگونه در دل تابوت جا گرفت قرآن پرپری كه دلش آبگينه بود ؟ )

 

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٤
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()