تنهايی ام را با تو قسمت ميکنم سهم کمی نيست...

 

 چه بیرحمانه اصرار می ورزی که فراموشت کنم با وجود هزاران هزار

لحظه و خاطره ای که در عضو عضو بی رمق من ریشه دارند و آنهمه واژه

و صدا که اطراف من از تو به یادگار مانده اند...

 

 دیشب دوباره خواب تو را دیدم ، در امتداد جاده ای از باران

با شانه های محکم خوشبختی ، با چشمهای روشن بی پایان

من بودم و تویی که نمیدیدم تا ناکجای جاده غزل بودی

در باد میوزید چه بی وقفه پیراهنت به گرمی تابستان

شاید « کویر » بود نمیدانم...اما خدا هرآینه پیدا بود

وقتی که خنده های تو میپیچید در لابه لای چادر من عریان

از حسرت گذشته ی تاریکی دستم درآستان تو میلرزید

اما تو مثل آتیه ای روشن...آغوش عاشقی که خدا در آن...

...

توفان گرفت،ادامه ی ما گم شد در تپه های شن زده ی متروک

تو پلک پلک رو به عقب رفتی ...من بین بهت و حادثه سرگردان...

...

برگشتم و میان تب بستر چشمم به صبح سرد زمین وا شد

اینجا هنوز چادر من مشکی ست در سوگ این حکایت بی سامان ...

 

   + سودابه مهیجی ; ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٢
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()