من...

گرچه از آغوش گرم خود محالت کرده ام

اشک در چشم تو آوردم زلالت کرده ام

شاعرِ بی وقفه بودی ، قصه گوی روز و شب

این چنین با چشم های خویش لالت کرده ام

در کدامین اشتیاق دیدن من گم شدی؟

بارها از غمزه های خود سوالت کرده ام

هیچ پژواکی تو را دیگر به گوش من نخواند

وای بر من ! قله بودی پایمالت کرده ام

زخم هایی که نشاندم بر تن تو خوب شد

سر به راه من برو ! دیگر حلالت کرده ام !

 

 

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٩
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()