دست هایت

دستهایت را بیاور دار قالی کن مرا

 

رج به رج گلبوته هایی از توالی کن مرا

 

تار و پود کهنه را از نو ، نوازشتر بباف

 

با سرانگشتان خود حالی به حالی کن مرا !

 

من سبوی ناب زمزم می شوم ، تو تشنه شو

 

لب به این مستی بزن ، شوق سفالی کن مرا

 

زل بزن آنقدر تا از چشم هایت پر شوم

 

بعد در آغوش خود یکباره خالی کن مرا

 

شعله های بودنت را تشنه ام ، راهم بده

 

باز از پروانه های این حوالی کن مرا

 

ناشناسِ جمع مردم بودنم را باک نیست

 

به خودت ، ای شهره ی آفاق ! حالی کن مرا

 

...

 

تو فقط بر لب بیاور وعده ای حتی دروغ

 

وامدار بوسه های احتمالی کن مرا ...

 

 

   + سودابه مهیجی ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/٢٠
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()