غم یوسف

 

تا نفسگیرم نکرده گریه های این غروب

 

سرخی آفاق را از چشمهای من بروب

 

گم شوم شاید شبیه وعده ی دیدار در

 

بادهای بی شمال و آسمان بی جنوب

 

هیچ بیداری شبیه رسم این دیدار نیست

 

نیم شب هایی که می بینم تو را در خواب ، خوب

 

نیم شب هایی که ماه از حسرت دیدار تو

 

می کند در نقره زار خواب های من رسوب

 

قحطسال عشق هم آمد عزیزا ! پس چه شد

 

خرمن آن وعده هایی را که دادی خوب ، خوب؟

 

بی تو نه چاهی نه راهی نه خدایی مانده است

 

آه تنها کعبه ای دارم که از سنگ است و چوب

 

ای غم یوسف که در دل پادشاهی می کنی!

 

سر به این سینه به این دیوار زندان کم بکوب

 

غیب و پیدا هرچه باشی من می آموزم تو را

 

اِنّ ربّی یَقذِفُ بالحقِّ علّامُ الغُیوب*

 

 

 

 

 پ ن :  *سوره سبا آیه 48

   + سودابه مهیجی ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()