پری آبها

 

شبی مهتاب آمد از گلوی پیر خورجینی

طلسمی سرد را بیرون کشید انداخت در سینی

طلسم سرد ، دریا شد تمام خاک را پر کرد

پر از رفتامد موسیقی امواج سنگینی

طلسم سرد دریا ، آه! از افسانه ای پر شد

شبیه بغض های ماهی زیبا و غمگینی

که دنبال پری آبها در آبها حیران..

که دنبال غزل های تن عریان و سیمینی...

اگر چه ماهی عاشق خودش یک شعر شیوا بود

دلش گلواژه ای نازک ، دلش نقاشی چینی

پری اما فقط تندیس بی روح بلوری بود

که در آیینه ی دریا فقط سرگرم خود بینی

...

" پری دریایی" بدجنس این افسانه من هستم

تو اما ماهی معصوم این قصه ، تو دلفینی

که شب ها زیر نور ماه در رویای تنهایی

مرا عریان میان بستر امواج می بینی

من اما یک فریب کور مانند سرابی دور

برای تشنگی هایت ندارم هیچ تسکینی

برای ماهی عاشق ، پری جادوی سر سختی ست

نفسگیر و نفس بُر مثل تُنگِ تَنگِ تزئینی

تو پاکی سینه ات یکروز اقیانوس خواهد شد

چه اقیانوس سبزی ! آبهای گرم و شیرینی!

ولی از این پری تنها لباس تور می ماند

لباسی کهنه و پوسیده با دامان چرکینی...

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/٢٩
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()