سلام

ای عشق در آتش تو فرياد خوش است
هر کس که در آتش تو افتاد خوش است
بيداد خوش است از تو وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است

فريدون مشيری

من اين روزها سخت ديگرگونه ام . به قول شاعر :
(( باورم کن که در من شعر ، طغيان يگانگی ست و حماسه ی دوست داشتن . من ديگر گونه دوست ميدارم و ديگر گونه عاشقم... ))

از من نه ، از سودابه ی ديگرگونه ی اين روزها بشنويد . زنده باد غزل :

(( لبريز سيب و پرنده ))



رد می شوم از خيابان ...

از خط کشی های شيدا ...

تهران ،

چه اسم غريبی ست وقتی نباشی تو اينجا

حتّی مزامير باران بعد از تو بی احترم است

انگار توهين محض اند گل های بلوار حتّی ...

اين نقطه چين های ممتد .........................در ته نشين سرودن ، يادآور رفتن تو ، رج ميزند

خستگی را ...

حتما تو هم ياد داری :

آن روزهای بلوری ،

با نيمکت ها چه کرديم در صحن پارک اوستا !

هی سوز سرمای بهمن در چشم هامان فرو رفت گنجشک ها پر کشيدند از فرط سرما

ولی ما آتش به پا کرده بوديم از شعر های بهاری

شور غزل گرممان کرد از کوری چشم سرما !


آن روزها

مست بوديم !

لبريز سيب و پرنده ... يا فکر پرواز بوديم ... يا فکر ديدار فردا ...

* * *
امروز ،

دنيا بزرگ است و من يتيم سرودن

بعد از تو يک پابرهنه در من به جا مانده

حالا

از نيمکت های بی تو ، از پارک ها می گریزم

فواره ها هم مهیب اند از جنس هر چه هیولا ...

شاید از اول غلط بود ترکیب این آشنایی :

من اهل تهران پر دود ، تو اهل شرجیّ و دریا

امّا نه !

من حتم دارم حتّی خدا دوست دارد در شوق (( میخک )) بمانم

هر چند تنها و رسوا

* * *

حالا

تو بايد بيايی

اين رسم پروانگی نيست

تهران دروغی بزرگ است وقتی نباشی تو اينجا ...

   + سودابه مهیجی ; ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٧
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()