(( مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد ....

مانده تا مرغ سر چينه ی هذيانی اسفند صدا بردارد .... ))


« سلام ... و ... عشق ... و بهانه » ... بهانه ای برای حرف زدن با شمای خوب... بهانه ای

برای باهم بودن و نشستن و عشق را دانه دانه در اين دنيای مجازی چشيدن....ولی اين دنيای

مجازی شايد از بسياری دنياها بهتر باشه که منو با اينهمه دوست آشنا کرد...از الطاف همه

تون سپاسگزارم.

این روزها در انتظار یک مسافر ، یک عزیز به سر میبرم و همه ی لحظه ها رو به خوش خیالی

سپری میکنم. « آن روز ناگزیر که می آید ... ».مسافری که هر ساله به وقتش صدای پای

قدمهاش در تموم لحظه های آبی من در میزنه...من :

(( چشم در راه بهارم آری ....چشم در راه بهار ))

« فریدون مشیری »




(( بی سبب ))

باران ... نگاه ..پنجره ... بوی تر علف

يک انتظار بيخود ، چشمان بی هدف

خميازه ها شبیه خطوط کلافگی

روی بخار شيشه نشستند با شعف

این لحظه های تلخ چرا گم نمی شوند ؟

ثانیه های هرزه ی ننگین و بی شرف !

از جوب های بی سبب خاطرات دور

سر میروند بغض ها خندان و صف به صف

* * *

ای وای ! شعرهای تمیزم گِلی شدند !

انگار غرق میشوم در این همه صدف

* * *

دریا ...غروب ... توفان ...لعنت به هر چه عشق

لبخند یک جنازه بر روی موج و کف ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(( هاشور ))

پس از عشق

چند پنجره باز است

برای دستانی

که تکان می دهد رفتنت را.....

( ملیحه سیف آبادی )

... منتظر باشيد و بهاری ....

   + سودابه مهیجی ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۱٢
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()