((از عرفان شانه هايش که بر ميگردم

سفيد ميشوم

از کنار ساکت شيشه ايم

آرام ميگذرد.

زيبا ....

چه خوب لحظه های عروسکی ام را شانه می کند. ))

مليحه سيف آبادی






سلام به وارثان آب و خرد و روشنی.....چه ميکنيد با اين روزهای گرامی؟ من که عجيب

خوشبختم اين روزها...هر طرف که چشم ميگردونم ميبينمش که به فتنه گری مشغوله...وای

چه کرده با دل من اين ساحره ی بالا بلند...اين بهار شهر آشوب.....

« زنی برای هميشه »

منم که داغ سرودن از ابتدای هميشه

گره گره شده در هستی ام برای هميشه

به جان خواجه ی شيراز و سطر سطر حضورش

(( منم که شهره ی شهرم )) به پرسه های هميشه

نه پرسه های بطالت که سير هر شبه ام را

گواهی اند غزل هايی از خدای هميشه

کمان حوصله ای از تقاطع من و هستی

کشانده عاشقی ام را به راستای هميشه

در اين زمانه ی مرسوم انجماد نجابت

در اين زمانه ی تنگ برو بيای هميشه

منم که بی خبر از ازدحام سرد تمدن

خدا نشانده دلم را در استوای هميشه

* * *

شبی به وقت سرودن ستاره های تجرد

صدا زدند مرا : [ ای غزلسرای هميشه !

خدا کند که تو را آسمان نديده نگيرد

چنين که خيمه زدی در فراخنای هميشه ... ]

* * *

شناسنامه ی من یک کلام گمشده دارد :

( زنی برای سرودن ، زنی برای همیشه )




بهار را دريابيد و سبز بمانيد...........

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٧
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()