هنوز یش تو آنقدر آبرومندم

 که پاره پاره دلم را دخیل میبندم ـ

 به پای قصر بلندت ... و خوب می دانی

 که روزگار مدیدی ست من نمی خندم

  ازینکه وقت دعا کردن است خوشحالم

 از اینکه گوش به من میدهید خرسندم

 برای من نه ، ولی محض شاپرکهایی

 که کودکانه یتیم اند ، ای خداوندم !

 کمی ببار از آن ابرهای سر سنگین

 کمی ببار که همسایه ها ببینندم ـ

 به پاس مقدم باران دوباره میشکفم...

 قسم به ذات تو و بغض های سوگندم ،

 فقط به خاطر گنجشکهای بی خانه ست

 که از ترانه و پرواز و خنده دل کندم

 فقط برای دل کودکان پروانه

 تو را به زحمت این استغاثه افکندم

 جواب بغض مرا می دهی و میدانم

 هنوز پیش تو و عشق آبرومندم...

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٧
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()