(( من قامت بلند تو را در قصيده ای / با نقش قلب سنگ تو تصوير ميکنم))

خدا هست ...پس چرا من اینقدر پریده رنگ می مانم؟...پس چرا شانه هایم هر روز و هر روز زیر

بار غمی طولانی، سنگین تر ، از خیابان به خانه باز میگردند؟...

نمیدانم تنها میدانم که پاییز خالی ازچشمهای روشن  یک اتفاق  گرم  مدتهاست فرا رسیده و

تقویم های سنگدل  روزهای مرا شتابان خط میزنند...بی آنکه روزگار، مرابه سرآغازی خواستنی

مژده دهد...خسته ام...و درین میان سخت شرمسار ...شرمسار ازینهمه سراغ گرفتنهای بی

ریای شما و بی سراغی های فرسوده ی خودم.بر من ببخشید که این روزها مدام صدای تپیدن

های دلم  سر به فلک میکشد و دست و دلم جز برای گلایه به درگاه آسمان به هیچ سمتی

مایل نیست...  

اصلا امروز و اینجا دلم میخواهد به جای شعر حرف هایم را بنویسم:

 اردیبهشت خسته سرش درد میکند

 پاییز سرد دور و برش درد میکند...

   + سودابه مهیجی ; ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()