چهل شب راه را بی وقفه راندم...

 چهل روز گذشت....و من با سر بلندی سر از این پیله بیرون آوردم.

چهل  روز گذشت و من به اون چیزی که میخواستم رسیدم.چقدر خدای 

من برزرگ و مهربونه... و اما ...

بهار عزیز تر از جان در راهه و من دوباره در

آستانه ی این شکوفه های نورسیده دامن از کف خواهم داد....واپسین

های لحظه درین سال فرتوت و کهنه در حال عبورند و من این هوای ابری

را دوست ندارم.کجاست آفتاب مصرانه ی فروردین؟...

       

        آخرین لحظه های مبهم سال دارد از پشت ابر می گذرد

        باز ته مانده های تنگ زمان مثل شب های قبر می گذرد

        بیکسی سرنوشت دردسری ست که به این زندگی نمی ارزد

        گرچه این روزگار بد تنها با دعاهای صبر میگذرد

        آه دارد دوباره می اید فصل سبزی که عاشقش هستم

        باز از خواب های مرموزم چشم هایی ستبر می گذرد...

   + سودابه مهیجی ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱٢/٢۳
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()