ای دريغا مرهمی ...

  غروب جمعه  و دل گرفته و حوصله ی سررفته و از همه بدتر اواخر تیر ماه ...تیرماهی که چقدر 

برام عزیزه...اینها همه بهانه ی کمی نیست برای فریاد کردن به درگاه خدای همیشه مهربان

ولی (( جبار ))...

اما فریاد نه! چرا که لایحب الله الجهر بالسوء...پس شاید دست به دامان کسی باید شد برای

اینهمه بغض...کسیکه تقصیر همه ی دلگرفتگی ها ، همه ی ناکامی ها و همه ی غربتها به

گردن نبودن اوست  :

(( این شعر را برای تو می گویم

 در یک غروب تشنه ی تابستان ))

 برای تو : بهار موعود روزگار... تنها اتفاق نیفتاده ....برای تویی که همیشه نیستی ...همیشه...

 درخت ، هستی دلداده ایست رو به بهار

 که برده ریشه ی هر پنجه را فرو به بهار

 درخت سهم مرا از بهار می دزدد

 چنین که تکیه ی بی وقفه داده او به بهار

 .  . .

 مگر درخت ، مرا در بهار وعده دهد

 که انتظار کبودم به هر غروب بهار  ؛

 امیدوار به فردای سبزتر باشد

 به روز واقعه و جشن پایکوب بهار

* * *

 چقدر فرصت دلهای سبز کوتاهست

 خدای من ! غم این قصه را بگو به ((‌ بهار ))

. . .

 درخت زرد شد و جمعه های بی تو گذشت

 چه زود پرپرشد لحظه های خوب بهار...

   + سودابه مهیجی ; ٧:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢٢
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()