شهریور است و ...

 

    انگورها از شاخه های کهنه می ریزند

   دیگر نمی خواهند با لب ها بیامیزند

   گنجشک های تا همین دیروز در آواز

   امروز روی شاخه ها  یک حرفِ ناچیزند

   از هُرم تابستان نگاه کوچه ها پر نیست

   از بسکه با شهریورِ اینجا گلاویزند

   خورشیدِ کمرنگی ست سهم روزها کم کم

   این واپسینِ لحظه ها از بغض لبریزند

   از شیبِ تند و سرکش تقویم می افتیم

   در فصل های ناشناسی که غم انگیزند

   ای کاش از ته مانده های پیر تابستان

   مرداد  ها و تیر  های تازه برخیزند !

   ای کاش می شد باغ ها از بوسه ی این مرگ

   این فتنه ی در راه ، این جادو بپرهیزند

   دلواپسم من برگ های خسته را اما

   مردم همه چشم انتظار باد پاییزند...

   + سودابه مهیجی ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٥
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()