حقه ی مهر بدان مُهر و نشان است که بود...

 

 هنوز هم سنگی در مسیر جوبارم

 بیا و از سر راه زمانه بردارم

 مرا ببر که لگدمال طعنه ها نشوم

 نخواه لب بر لب های مرگ بگذارم

 هنوز سایه ای از من نصیب دیوار است

 منی که کهنه ترین سرنشین این غارم

 هنوز منتظر کشتی سحر باید

 درین جزیره ی ابری ستاره بشمارم

 آهای رشته ی امّید بادبان نجات !

 نبُر ز من ! به ستمکار باد نسپارم !

 بیا به پرسش این ناخدای تبعیدی

 که من هنوز به دریای خود وفادارم

 هنوز هم که هنوز است خشم و گردابی

هنوز هم که هنوز است دوستت دارم...

   + سودابه مهیجی ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٢٧
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()