سکوت...

تو از سکوت روا تر برای فصل هبوط

تو از کویر مهیا تری برای سکوت

که قرن قرن ببندی لب از شکایت وبعد

بدل شوند لبانت به تشنه ای فرتوت

ترک ترک شدی از بغض های دم  نزده

جبینِ پر شده از ازدحام پیرِ خطوط !

که می گریزی از اعتراف عشق به خویش

که می گریزی از زیر بار این ملکوت

خبر نداری در سینه ات چه دریایی ست

به رغم پیرهن چاک چاک پر برهوت

به اعتماد من - این استغاثه ی باران –

ز سر بگیر خودت را کنار دست قنوت

مرا ، دچار ترین انتظار رویش را

رها نکن به امید درخت های بلوط!

و عشق، معجزه ی آخرخودش را کرد

لبان بسته شکفتند از ورای سکوت...

   + سودابه مهیجی ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢۸
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()