اشک ها و باران ها

نبند دل به شبِ روشنِ چراغان ها

ستاره  عین فریب است در بیابان ها

دعای من همه در آسمان شب گم شد

سری نکرد برون صبح از گریبان ها

ترک ترک شدنِ سینه ی کویر تو شد

تمام سهم من از اشک ها و باران ها

مگر قرار نبود آه ! اینکه یوسف من

بماند و نگریزد ز  چنگ کنعان ها ؟

چرا نشانی موعودِ رفته ی خود را

نیافتم هرگز لا به لای قرآن ها ؟ ...

تو رفته ای آری . . . مردم زمین گفتند

که گم شدی روزی در حصار انسان ها

ولی خیال تو را هر بهار و هر پاییز

به خانه می آرم از لج زمستان ها

هنوز هم هستی مثل سایه های سکوت

که می کشانَدَم از خانه تا خیابان ها

هنوز وقتی نام تو را صدا بزنم

جواب خواهی داد از ورای دوران ها

هنوز در هر آیینه انعکاس منی

اگر که چشم بدوزم به خویش در آنها

به هر طرف بروم پیش روی چشم توام

احاطه ام کردند آفتابگردان ها ...

   + سودابه مهیجی ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٠
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()