سلام .اين غزل کاری ست مشترک از من و دوست شاعرم مليحه سيف آبادی:

غروب سيب { به آنها که رفتند ولی همیشه هستند...}


وقتی که داشت بار سفر می بست آرام بود يکسره می خنديد
پرسيدم عاشقانه : می آيی ؟
با لحنی کبود يکسره می خنديد ...

گفتم که:
(( خواب ديدم ديشب ، تا انتهای روشنی خورشيد
سيبی به رنگ حادثه می خوردی... ))
با اين وجود يکسره می خنديد

: [ ـ با سرخ سیب حادثه می آیم ...]
این آخرین تلاوت سرخش بود
یک کاسه آب ، رسم سفر ، ...امّا وقت درود یکسره می خندید

رفت و برای جای قدم هایش دستی تَر و بریده تکان دادم
بر دست من بریده بریده ، نرم ، مثل سرود یکسره می خندید

انگار او نیامدن خود را از ابتدای واقعه می دانست
شاید به انتظار دل تنگم در آن حدود یکسره می خندید

* * *
امّا پس از چقدر نبودن ها وقتی ز عمق حادثه ها برگشت
صد واژه با خدا و خداوندی منسوب بود یکسره می خندید

پیراهنش به رنگ غروب سیب قرمزتر از شقایق صحرایی
این سرخی شگفت به خواب من با عطر عود یکسره می خندید...


چند (( هاشور )) از دوستان:

...و این کوچه های بن بست
رویای خیابان را
دیوار کشیده اند
تا ازدحامی پوچ
خلوتشان را زير نگيرد

مرسده احمديان



پس از عشق
چند پنجره باز است
برای دستانی
که تکان ميدهد رفتنت را...

مليحه سيف آبادی



پنجره پنجره دريايی باشيد.

   + سودابه مهیجی ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٧/٥
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()