قوم بی تقاص...

پیراهنی که سخت سیاه است و گریه دار

روزِ مرا کشانده به شب های آزگار

پیراهنی که داغ تو را ارث برده است

از صفحه های تیره و تاریک روزگار

حالا چه مانده بر تن عریانی زمین؟

جز جامه ی عزای تو بر شانه های زار

حالا چقدر بعد تو پیکار کرده ایم

مانند انتقام ، طلبکار و بیقرار؟

تو رفته ای و هیچ صدایی ازعشق نیست

از خویش رفته اند نفس های در غبار

تو رفته ای و پشت درختان ترسناک

پنهان شده ند مردم شمشیر و انتحار

تاریخ بازگشته به آغاز روز جهل

انسان پناه برده به دیواره های غار

تنها صدای گریه می آید به گوش عشق

از چشم های خم شده بر روی هر مزار

تنها لباس سرد و سیاهی به یاد توست

با آستینِ پر شده از دست شرمسار

از آن غروب سرخ که تو ریختی به خاک

مانند دانه های غریبا نه ی انار ،

خونقطره های غربت بی وقفه ی تو را

دست کسی نچیده ز دامان روزگار

ای مرد ! جرئت همه ی زندگی تویی

 برخیز و انتقام خودت را هزار بار،

از قوم بی تقاصِ فراموشیان بگیر

از مردهای لشگر شمشیرِ در فرار...

بعد از تو ظهر همت و غیرت غروب کرد

شب مانده است وشیهه ی اسبان بی سوار...

 

 

   + سودابه مهیجی ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/٢٦
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()