مسافر

 

من هم مسافری دارم در جاده های طولانی

ای آسمان آن بالا ! از حال او چه میدانی؟

اینک ببین کجاهای صحرای غم شتابان است؟

یا از کدام آبادی ره می برد به ویرانی؟

راه مرا نشانش ده تا سر درآرد از سمتِ

این چشمهای در گریه ، این کلبه ی چراغانی

پیراهنی که در راه است عطر تنی که در راه است

بر جان من برازنده ست بر این هراس عریانی

این انتظارجانفرسا از من منی به جا نگذاشت

جز ناتوانی پیدا تاب و توان پنهانی

آن دستهای منجی را اینک چگونه من باید

در واکنم به استقبال با (( دستهای سیمانی))؟

***

اما مسافرم اکنون  به پیشواز من آمد

او میزبان من شد آه! من میروم به مهمانی...                                           

 

   + سودابه مهیجی ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٧/٦
    با يار آشنا سخن آشنا بگو ... ()